تبلیغات
❤دیاری پر از تنهایی❤ - اولین خاطره بارونیـ^^

❤دیاری پر از تنهایی❤             

زندگی میان مردمان بی عشق.......                               


اولین خاطره بارونیـ^^
جمعه 19 آبان 139607:03 ب.ظ   
13 آبان صبح توی راه مدرسه،بی تفاوت به بارون، به همهمه ی بچه های سرویس فکر میکردم!

 برای بار اول  به بارون خیره نبودم و به شیطونی این دخترای 17-18 ساله فکر میکردم

که هنوز هم مثل کلاس اولی ها با اتوبوس رفت و امد میکنن!

ملیکا با جیغ گفت:عه ژینا نگااا  علیا حضرت!

رومو برگردوندم و در کمال تعجب شاه رو این کله صبحی دیدم!


با همون پُلیور طوسی و شلوار لی رو به روم استاده بود قطره ها بارون صورتشو نواز میکردن!

از شانس خوب من پرنیا و سوگند خیلی زود سوار شدن و راننده زود به راه افتاد!

ولی همون یه نگه کافی بود تا به فکر و خیال برم!

و روناز با تعجب بگه:کی بود این علیا حضرت؟

ملیکا  ریز خندید و گفت:خوب جانم اینشون شاخر هستند که ژینا خانم نمیزاشت

  ایشون رو با اسم اصلیشون صداشون کنم در نتیجه منم لقب علیا حضرت رو برگزیدم!!!

روناز هاج واج گفت:خوب کی هست ؟

ملیکا با خنده و جواب های مزخرفش هر لحظه روناز رو بیشتر دیونه میکرد!

ولی فقط من بودم که فهمیدم چقدر این بارون با بقیه ی بارونا فرق داشت!

اولین خاطره ی بارونی ما یکمی زیادی متفاوت بود!

خبری از قدم زدن عاشقانه و نگاه ها و لمس قطرارت روی دستای در هم قفل شده نبود!

خوب همین بارون هم برای یک آقای تابستانی مغرور و یک بانوی پاییزی عاشق

کافی بود! و باعث شد به تموم خاطرات یک صدم ثانیه ای مون فکر کنم!

و به خودم بیام و بفهمم "دوستش دارم!"

وقتی فکر میکردم به اخماش ،به لبخنداش،به حرفاش،به کارهاش،به نگاه هاش

به چشمـــآش به خودش به صداش!

باعث شد بی اختیار  من تک خنده ای بکنم ،ملیکا باگه:باز رفت تو افق

 و روناز وفکر کنه من و ملیکا قاطی داریم!

Image result for ‫اولین خاطره ی بارونی‬‎
پ.ن:بارون رو دوست دارم چون هم پاییزه هم تابستانونی!

13 آبان اوین خاطرهی بارونی:)

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()