تبلیغات
❤دیاری پر از تنهایی❤ - کسی رو ندارمت(:

❤دیاری پر از تنهایی❤             

زندگی میان مردمان بی عشق.......                               


کسی رو ندارمت(:
پنجشنبه 26 مرداد 139608:48 ب.ظ   
هرچند دیگه نمیایید وب منو ببینید ....

ولی من باز هم مینویسم تا خالی بشم...

وشاید کسی باشه که بخواد ماجرا هامونو بدونه(البته بعید میدونم..)

امرزو پنج شنبه بود  و من باز هم سراسر عشق و سرار رویا...

یک هفته است که فقط خیال میکنم چه میشود این پنج شنبه ی مـآ...

و امروز با دیدار شاه عزیز کُرد مَنـ من دوباره پر شدم از عشقـ!

بگذار از اولشـ بگویَمـ! از اخر هفته ی پیش، کارت عروسی به دستمان رسید و تاریخش امروز (پنج شنبه)بود

و فقط به خاط اینکه فکر میکردم تو هستی گفتم نه! نرویم من نخواهم آمد!
 
و اما حالا امروز دیدم تو ر با لباسی زیبا محلی کِردی مان! لبخند زدم و از دور به قامتت خیره ماندم

و تو اما باز میخندیدی به دختر خالهی کوچک زیبارویت! 

و من انگار چقدر دوست داشتم جای این بانوی  کوچک ناز باشم...

و اما یک مرتبه دیدم با خانواد ات سوار ماشین شدی و من خوب میدانستم کجا میروید!

آری همان  مراسم ازدواجی که من رد کردم تا تو ر ببینم ،تو داری میروی!

خانه آمدم و چک کردم کارت را و پرسیدم از پدرم که پدر بزرگت نسبت دارد با اینها؟

وقتی فهمیدم آری! نیزدیکید نزدیک نزدیک و امشب تو که ها را خواهی دید!

و اما من خودهاهی ست اگر بگوییم دوست دارم تنها دختر این شهر باشم؟

امشب تو شادی!شاد بمان شایانم ...

با آن لباس زیبا بخند و شادی کن شاه مغرور مهربانم!

آری مهربان هم هستی اما نه با من ...!

آخ شاه من!چقدر دلتنگم امشب و چرا ندارم کسی را که کمی حرف زنم با او؟

دلم بد جور گرفته شایانم بغض دارم عمیق!

دلتنگم!

دلتنگ تو!

دلتنگ دوستانی که دیگر نیستن کنارم...

دلتنگم شایان!

دلتنگ خودم!

تنهایی هایم

و این حال که اسمش را می گذارند زندگی!

با که حرف بزنم اما من

پدرم؟ آری پدری که تا پارسال تمام حرفایم و افکارم نزد او بود و

 تمام بغض هایم و دلتنگی هایم را میگفتم به او

و اما حالا...

می دانم خسته شده از من! آن دختر پر حرفش! 

کمی پیر شده است..این را میگویند چروک های روی صورتش به من...

و آرامش میخواهد من خوب میفهمم از حالش...

اما او هنوز چقدر مرا دوست دارد و من چقدر شرمنده ام!

حس میکنم من باعث این چروک ها شده ام!

و دلم نمیخواهد پدرم  به مشغله هایش من هم اضافه شوم!

به همین دلیل است پدر از تو چیزی نمی داند شایانم!

نمیخواهم خستگی هایش را اضافه کنم و حالا باید فکر کند با این دختر عاشق دیوانه ا چه کند!؟

و بگوید چه به او؟ میدانم میفهمد مرا میدانم برخوردش مهربان خواهد بود اما

خسته است و ب دنبال آرامش روحی! کنارش که هستم

میخندم و شاد میشوم میشوم همان دختر پر حرف بمب انرژی!

به مادرم بگوییم نه؟

نمیشود! باور کن او خسته تر است! از کار از زندگی! از مشغله های یک مادر شاغل بودن!

از سروکار زدن با بچه های قد و نیم قد! و من هم نمیخوام اضافه شوم به خستگی هایش!

دوستانم؟به انها بگویم نه؟

نمیفهمند مرا!

به خدا نمیفهمند!

میگویند من دیوانه شده ام!

میگویند خُلَم!

میگویند خیلی فکر میکنم !

دوستم دارند خیلی! نمیخواهند این همه فکر پیرم کند!

اما نه انقدر هم دوستم ندارند! خیلی وقت ها خسته میشوند از من!

میگویند: اه خفه شو لطفا! بعضی وقتها میگویند:بسه!به ما چه اصلا خودت حلش کن!

و من دلتنگ بیتاییم میشوم..

بیتایی که بهترین بود! آری همانی که به تو گفت همان اول و همان که تورا ربط داد به من!

اما نه این بیتا عوض شد رفت و به جایش بیتای دیگری آمد!

بیتایی که دوست جدیدی دارد البته جدید که نه از 10 سال پیش دوست بودند و او دوباره پیدا شد!

و بیتا را عوض کرد! آخرین بار که نظرش را پرسیدم فت:نظری ندارم!فعلا باید برم پیش سا... میبنمت!

دلتنگ میشوم دلتنگ هانا!

اوهم دوستم است! ان روز که با ت  حرف زدم  او کارم بود! 3خرداد را میگویم  چند پست قبل!

او را نیز خیلی دوست داشتم اما خوب...

راهمان حسابی جدا شد!

مدرسه مان جدا!محله مان جدا  قلبمان جدا افکارمان جدا و خودمان هم حسابی دور شدیم از هم...

و دیگر که؟کس ینمی ماند در میان فامیل ندارم دوستی من!

چه میدانم! مثلا دختر عمویی دختر خاله ای چیزی!

ندارم همه یا ازدواج کرده اند و فرزندانشان بزرگ!

یا آنقدر کوچکند که سنشان 2 رقمی نشده!

و انگار من چقدر تنهایمــ..

پناه آورده بودم به مجازی شایانمـ!

اما انگار اینها هم خسته شده اند از من...

و انگار مثل همین آهنگ وبلاگ

کسی رو ندارم!(:

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()