تبلیغات
❤دیاری پر از تنهایی❤

❤دیاری پر از تنهایی❤             

زندگی میان مردمان بی عشق.......                               


کرمانشاه؛هاو خَم تانین...
شنبه 27 آبان 139603:32 ب.ظ   
زلزله را مادهم احساس کردیم  برای ما ، اما 5.2 ریشتری

آنقدر نبود که خسارت ببینینم...

امروز به شدت بغضم گرفت با چند تا کلیپ تلگرام...


وسایلی که داشتیم رو فرستادیم  از بخاری گرفته تا  اجاق و چندین وسیله ی گرمایی

 با کت و کاپشن و کفش و لباس نوزاد نو،

چن فوم و موکت  فرستادیم به کمپ کمک مردمی محله، امروز حرکت کردند و رفتند،

از آن طرف همهمهی مردم شهر برای مرحوم آقای ابوبکر معروفی بماند!

آقای معروفی در راه سرپل ذهاب کهب رای کمک برفته بود دچار تصادف رانندگی شدند و فوت کردند!

امروز شولغی خیابان ها بیش از اندازه بود!

پ.ن:شاه من اما در میان انی همه دلتنگی،گُم شده و پیداش نیست تا کمی حال از دست رتفه ام را خوب کند!


کرمنشاه تسلیت نمی خواهد کمک میخواهد،

"کرماشان،هـآو خَم تا نیــن"

کرمان شاه هم دید تانیم..(ترجمه اس زیاد درست نیس:|)

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


اولین خاطره بارونیـ^^
جمعه 19 آبان 139606:03 ب.ظ   
13 آبان صبح توی راه مدرسه،بی تفاوت به بارون، به همهمه ی بچه های سرویس فکر میکردم!

 برای بار اول  به بارون خیره نبودم و به شیطونی این دخترای 17-18 ساله فکر میکردم

که هنوز هم مثل کلاس اولی ها با اتوبوس رفت و امد میکنن!

ملیکا با جیغ گفت:عه ژینا نگااا  علیا حضرت!

رومو برگردوندم و در کمال تعجب شاه رو این کله صبحی دیدم!


با همون پُلیور طوسی و شلوار لی رو به روم استاده بود قطره ها بارون صورتشو نواز میکردن!

از شانس خوب من پرنیا و سوگند خیلی زود سوار شدن و راننده زود به راه افتاد!

ولی همون یه نگه کافی بود تا به فکر و خیال برم!

و روناز با تعجب بگه:کی بود این علیا حضرت؟

ملیکا  ریز خندید و گفت:خوب جانم اینشون شاخر هستند که ژینا خانم نمیزاشت

  ایشون رو با اسم اصلیشون صداشون کنم در نتیجه منم لقب علیا حضرت رو برگزیدم!!!

روناز هاج واج گفت:خوب کی هست ؟

ملیکا با خنده و جواب های مزخرفش هر لحظه روناز رو بیشتر دیونه میکرد!

ولی فقط من بودم که فهمیدم چقدر این بارون با بقیه ی بارونا فرق داشت!

اولین خاطره ی بارونی ما یکمی زیادی متفاوت بود!

خبری از قدم زدن عاشقانه و نگاه ها و لمس قطرارت روی دستای در هم قفل شده نبود!

خوب همین بارون هم برای یک آقای تابستانی مغرور و یک بانوی پاییزی عاشق

کافی بود! و باعث شد به تموم خاطرات یک صدم ثانیه ای مون فکر کنم!

و به خودم بیام و بفهمم "دوستش دارم!"

وقتی فکر میکردم به اخماش ،به لبخنداش،به حرفاش،به کارهاش،به نگاه هاش

به چشمـــآش به خودش به صداش!

باعث شد بی اختیار  من تک خنده ای بکنم ،ملیکا باگه:باز رفت تو افق

 و روناز وفکر کنه من و ملیکا قاطی داریم!

Image result for ‫اولین خاطره ی بارونی‬‎
پ.ن:بارون رو دوست دارم چون هم پاییزه هم تابستانونی!

13 آبان اوین خاطرهی بارونی:)

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


سردرگُمی^^
سه شنبه 9 آبان 139607:08 ب.ظ   
جدیدا خود درگیری پیدا کردم...نمی دونم چه مرگمه!

 میبینمت دلم میلرزه  ولی نمی دونم چی کار کنم؟دوستت داشته باشم؟

یا باید ازت دل بکنم و کمتر بهت فکر کنم؟؟میترسم شاهِ عَزیز میترسم!

میترسم که منو نخوایی... حس میکنی من برات ارزشی ندارم نمیدونم دوستم داری یا متنفری ازم؟؟

عشق یا نفرت مسئله این است:|

امروز دیدمت،و فهمیدم من ناز کش ندارم!!! 

یعنی تا واکنشی نشون ندم نشون نمیدی حتی یه تبسم!

خوب شایدم چون کنار پدرت بودی اینجوری شد!!!! نمیدونم...

فقط میدونم همون یه صدم ثانیه که از کنارت رد شدم دیونه شدم! عصبانی بودم دلم پر بود بغض داشتم!

یکیو نیاز داشتم تخلیه داشتم، و اولین کلمه ای که ذهنم عبور کرد این بود: " هانا "

بیتا  رو خیلی دوست دارم و داشتم ولی هیچ وقت اندازه ی هانا باهاش راحت نیستم،خصوصا در مورد تو

آخه جدیدا بیتا حال حوصله مو نداره! البته فکر میکنیم!!!!!


بهش زنگ زدم،از هر دری سخن گفتیم جز شاه...

تهش بهم گفت:ژینا.... هنوز دوسش داری؟

میخواستم بزنم زیر گریه!!

چرا دوستش دارم ؟چرا عاشق شدم ؟چرا برام مهمه؟ اون  کیه که به خاطرش بغض کردم؟


یهو چی شد؟ ضعیف شدم؟تو رو دوست داشتم؟شبا به جای فکر کردن به خودم،

تا وقتی خوابم ببره فقط به تو فکر کردم،به خاطره های یک صدم ثانیه ای!

به لبخندات، به تکیه کلامات، به لحن حرف زدنت، به صدات، به چشات!

به هانا گفتم:نمیدونم...!! 

جیغ زد:تو غلط میکنی!

آروم گفتم:معلومه که دارم!ولی ...

میدونستم اگه حرف بزنم بغضم میگیره...

ولی اگه اون منو نخواست؟ اگه تهش غم بود؟ اگه عادتم بهش بیشتر شد و تهش

اون یکی دیگه و خواست اون وقت واقعا نمی میرم؟؟؟

چندی پیش یه کلیپ دیدم،دختر ی که عشقش همراهش نشد،پسری که معشوقه اش

 با یکی دیگه زندگی مشترک آغاز کرد و خودش هم...

مثله دیونه ها شدم...چی کار کنم؟میشه مگه بی خیالش شم؟!!!

عشقمو بهش نسبت بدم ؟و بیشترش کنم؟ یا سعی کنم کمتر بهش فکر کنم؟؟؟!

می خوام باهاش حرف بزنم!ولی میترسم دوباه  قاطی کنم...

میترسم بهم بگه نه نمیخوامت... بگه ازت بدم میاد...حتی فحش بده!!!

چه میدونم هزارتا احتمالات!میترسم مثله یه حیوان با وفا!

چی کار کنم؟ خدا یا چی میشد اگه اونم منو دوست داشت!

چه عالی بود  اگه میشد بهش راحت بگم من ازت خوشم میاد!!!

ولی خوب...

مثله دیونه ها گیج شدم!میبینمش بغض دارم نمی بینمش دلتنگشم!!

تکلیف من چیه این وسط؟

هانا میگفت این شاید یه عشق واقعی نیست شاید یه هوس بوده!

ولی غیر ممکنه!هوس؟نمیگم عشق واقعاااااااااا واقعی!

ولی خوب میدونم هوس 4-5 سال طول نمیکشه!!!

و هوس اینقدر برات مهم نیس چی کار میکنه ؟خوشحاله؟نارحته ؟

برام مهم نیست بی احساسی هاش...

من رویا هامو با همین بی احسایی ها ساختم...

مثله بقیه نیست که قربون صدقه بره و نازکش باشه!

ولی به خدا دوست داشتنیه!لبخنداش صداش چشاش!

من الان چی کار کنم این وَسط

#سردرگُم
Related image


    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


چرا عاشقت شدم؟
سه شنبه 2 آبان 139607:38 ب.ظ   
دیروز با ملیکا حرف میزدم..
ازش پرسیدم اخیرا تو رو دیده یا نه و اینکه چی پوشیدی اگه دیده؟
ملیکا بهم چشم غره ای رفت و گفت:اخه تو تو شــآخر چی دیدی ک اینجوری میخواییش
با جیغ خفیفی گفتم:شاخر و نه و آقـا شایان!خوبه منم بهت بگم ماخر؟
و سوالشو بی جواب گذاشتم!دیروز با چرندگفتنامون توی سرویس گذشت!
امروز م که  شاه رو دیدم...
البته فقط یک صدم ثانیه ک از کنارم رد و شد من وقت نکردم یه لبخند بزنم!
این چند بار ک جواب لبخند هاش رو با اخم دادم خیلی پشیمون شدم!
شاه از اونایی نیست ک عاشق بی محلی بشه!
منم از اونا نیستم...
ولی خودم دارم از خودم دورش میکنم!
امرزو به این فکر میکرد که واقعا این پسر چی داره؟
چرا این حسو به شدارم..
صورتش رو مسم کردم و سعی کردم یه چیزی پیدا کنم که برتریشو ثابت کنه!
که عاشق چیش شدم
ولی نه! فقط فهمیدم من غرورش رو دوست دارم!با همین سن مردونه حرف زدنشو دوست دارم!
اینکه لوس نیست اینکه با دختراگرم نمیگره!اینکه جلف نیست!
اینکه مَرده!
اینکه من 4 ساله سعی میکنم بتونم یه لخبند روی لبش بایرم!
و حالا که لبخند میزنه دارم همین شانسو هم از خودم میگیرم!
من دوستش دارم چون اون شایانه!اون هرکسی نیست!
لحن حرف زدنش  و قدم برداشتنش رو دوست دارم!
و با خودم فکر میکنم که دختر چی میخواد از مرده ایده ال آینده اش جز این؟
شاه من زشت نیست!
خوشتیه و  معمولیه رو به بالا! ولی این معمولی برای من نهایت عشقه
!چشماش هم رنگی نیس فکر میکنم طوس یمایل به مشکیه! 
چشمای درشتی که من بینهایت عاشقشم!
وقتی بهم یه نگاه هم کنه دلم میلرزی و دارم از فرط خوشی به دیار باقی میشتافم!
دوست دارم مرد من!

Image result for ‫مرد من‬‎

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


بیتــآی بی همتــآی من!
سه شنبه 25 مهر 139606:49 ب.ظ   
 قبل از هر چیزی مرسی که هستید

ببینم بازم 5 شنبه که میشه یاد من می افتید یا نه؟
نمی دونم! به هر حال پنج شنبه شد!
و منم شاه رو دیدم!مثل بقیه ی روزها!
و به این فکر میکنم که حتما باید یک پلیورطوسی بخرم!
اصلا کی گفته یاسی رنگ عشقه؟
برا ی این روزهای من  طوسی رنگ عشقه طوسی روشن!
طوسی که باعث میشه حس کنم اون چشم های درشت و طوسیه!
آنقدر ذوق زده شده بودم که نمی شد به هیچ وجه لبخندم را مخفی کنم!
آخر دیگر بیتایم نیست تا هر روز و هر ساعت به من خبر بدهد که فلانی!
شایان خوب است!لباسش فلان رنگ و است حرفایش فلان ها!
دوستت دارم شــآهَم!
Image result for ‫مرد من‬‎
ادامه مطلب:دلنوشته بیتایم!(بخوانید هم خوشحال میشوم!)

عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


یک سال گذشت!(23 مهر)
یکشنبه 23 مهر 139601:01 ب.ظ   
 و اینجا هم دوباره کلیک کنید (نظرات رو هم حتما حتما ببینید مال هر دو رو)

یک سال گذشت!

یک گذشت از روز ی که بد جور شکستم...

از روز ی که مُردم و بعدش هم زنده شُدم!

23 مهر دوباره این مهر نا مهربان شد و 23 روزش!

پارسال این ساعت از روز را برای اولی برا برای یک جنس مخالف

که هیچ نسبتی هم با او نداشتم اشک ریختم!

همین ساعت زهرای مهربان با کامنت بلندش دلداریم داد!

همین روز فاطمه سادات عزیز و دوست داشتنی گفت ولش کُن!

همین 23 مهر بود که ائل نورا گفت:نگرن نباش!

همین امروز بود که بلانکا گفت:غصه نخور خواهری!

و همین 2 3مهر بو که گفتم درست خواهدشد!

 همین 23 ام بود که داداش ماهان گفت از قصه یخودش!

اره انگار همون روز بود که همه با مهر و با عشقشون خاطره و داستان خودوشن رو گفتن

و با حرفای دلگرم کننده حالمو خوب کردن!


و من چقدر خوشحالم از بودنتان!

یک سال گذشت و من عوض شد افکارم

 و شاه مغرورو قصه هم عوض شد!

و بیتا هم گفت دروغ گفته به او! 

و شاه گفت که باور کرده است!

و منی که او را ول نکردم!

 دوستم بلانکا دیگر نت نمی آید!

ائل نورا؟ پارسال دی ماه رفت....

و فاطمه سادت؟درگیر است و کمتر می آید...

داداش ماهان؟خدا را شکر هنوز در کنارمن و وبم است هرچند کمتر!

آجی زهرا؟اولین و بهترنی دوست این وبلاگ!!

و اما اضافه شده است فاطمه ی عزیزی که از بهترین دوستان وبلاگ شده است!

و شیدای  عزیزکه گاهی می آید گاهی نه!

مهشید عزیز دلم و...


و بودن در کنار شما امروزم را پر از غم نمی کند...

فکر میکردم امروز باید بغض کنم اما خدا انگار داستان را جور دیگری نوشته است

امروز خوشحالم که شما هنوز کنارم هستید!

امرزو خوشحالم که شاه لبخند میزند و شاد است!

امروز خوشحالم که فاطمه  ی عزیز با وب دوست شده است!

که زهرای عزیز و مهربان هنوز کنارم در نت است!

که داداش ماهان بهتر است!

امروز خوشحالم که خدا دوستم دارد!

من بد بودم و میگفتم چرا من؟

چرا من ندارد ! یعنی اگر دیگری بود به جهَنم؟

اما حالا میفهم خوشحالم که امروز آمد و خوشحالم که کنارم هستید

و اما فقط آمدم بگویم  1 سال گذشت!



#نـــظــر_فرآموشــ_نشهـــ:)



    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


میگذرد...
جمعه 7 مهر 139603:24 ب.ظ   

از بس كه خدا عاشقِ نقاشى بود

هر فصل به روى بوم،  چیزی كشید...

یكبار گمان كنم ولى ،عاشق  شد

یك گوشه دنج رفت و پاییز ی كشید...

******
روز پاییزی تون بخیر ...

حالتون چطوره دوستای گلم؟

ما  خوب نیستیم ولی.... میگذرد!

شاهم نیست و  من در مرز دیوانه شدنم!

پاییز شده باز و من هم دوباره در حال عاشق شدنم!

اما دوابره عاشق همان فرد تکراری و این تکرار برای من چقدر پر است از لذت!

در این دو هفتهی اخیر فقط یک بار دیدمش و ان یک بار هم برای اولین بار تصادفی در مرکز خرید...

زیر گذر آزادی چقدر خوب برای من آزاد گذاشت عاشق شدن را!

ولی ای کاش کمی بیشتر آزادی میداد!انقدر که میشد با او حرف زد!!!

و اما من د رمرز دیوانگی...

تو کجایی شاهَم؟

و چرا نمی فهمی که من چقدر دلنتگَم!



و منی ک باز هم دوستت دارم...


http://www.parsnaz.com/upload/21/0.164496001313307463_parsnaz_ir.jpg

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


لبخند بزن جـانمـ لبخند تو است که زنگی میکند دنیایَم را!
یکشنبه 19 شهریور 139612:43 ب.ظ   
و امروز بعد از 18 روز تمام شاهم را دیدم...
 
باز هم مثل همیشه از کلاس بر میگشتم(و من چقدر مدیون این کلاسَم!)

و شاه عزیزم را دیدم دلشوره داشتم که نارحت باشد اما او

با لبخند به من نگاهی اندخت و من قند در دلم آب شد و شاید

به اصتلاح امروزی مان دوباره(خر) شُدَم!!

چه میدانم اصلا!

اما تنها همین یک لبخند کافی بود که امروزم را با شوق بی همتایی پر کنم!

همین یک لبخن کافی بود که امروزم را پر از رنگ های رنگی رنگی کُنَم!

تنها لبخند بزن جانم!

تنها تو شاد باش، دیگر من چه چیزی از خدا باید بخواهَم؟


Related image


    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


چرآ انقدر مهم شدی تو واسَمـ؟
سه شنبه 14 شهریور 139608:17 ب.ظ   
آخرین بار یکه دیدمش باعث شد عذاب وجدان بگیرم:|

 8 روز پیش 

داشتن میرفتن عروسی(از لباسشون معلوم بود)

منم که  داشتم از کتابخونه بر میگشتم و کتابام توی دستم بود..

که جناب شاه لبخند زد

خدا این چرا اینقدر  خوشگل میشه وقتی لبخند میزنه عشق میشه والاا

دایی عزیز شاه هم کنارش بود و منم خوب نمیتونستم لبخندشو با لبخند جواب بدم:|

جاش اخم فرمودم ..البته بعدش دیگه روم نشد شاهمو ببینم..

و بعدش دیگه ندیدمش...

فرداش هم بازم به بهونه ی خرید اومدم گشت خونه بابا بزرگش

ولی هیچ اثری از شاه من نبود ...

پنجشنبه هم با دیدن پلاک ماشینتون اومدم 

ولی فقط پدت اونجا بود...

و جمعه! باز هم نبود که نبود


و امروز و دیروز هم همینطور!

ولی دیروز صبح دوستم"میم" اومده بود مغازه داییت و میگفت تو حسابی اشفته بودی...

باورش نکردم ولی دیشب وقتی همسایه ی طبقه ی پایینمون گفت

(البته به پدرش و دوستش میگفت منم اونجا بودم)

که تو این چند روز چرا اینقدر پکر و نارحتی 

انگار  ی جوری ته قلبم خورد شدم!

نمیدونم چرا ولی تمام وقتم رو بهش فکر میکردم  از اینکه

صورت نارحتش رو تجسم کنم اعصابم خورد میشد و پکر میشدم...

شاه مغرور خوشتیپ دیوانه ی من؟

چرا نارحتی!نمیدونمـ...

فقط آرزو میکنم زود زود زود حالت خوب بشه شایانیـ...

بچه ها دعا کنید هر مشکلی هست فوری حل بشه و شاه بشه همن پسر مغرور

با اون چشمای پر ذوق!

دیونه ی خان عزیز زو باش حالتو خوب کن!

و من هنوز نمیدونم تو چرا یهو انقدر مهم شدی برا من؟


#دعا فراموش نشه:(


    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


یه آخر هفتهی عالیـ!(:
جمعه 3 شهریور 139608:15 ب.ظ   
سلام دوستای خوبمـ!

خوبیـد؟

من که عالیَم!

 فاطمه جونمــ انگـآر خیلی به خدا نزدیکیــ!

هفتهی قبل که حلم خیلی بد بود شما اومدی و آرزو یاینکه یه روز با شادی خیلی زیاد بنویسم رو کردی!

خوب بریم سر اصل مطلب!

از وقتی شروع میشه که من برا خرید با خالی عزیزم باید بیرون یمرفتم و جلوی خونه بابا بزرگ شم که سرکوچه است

منتظر تاکسی بودم،که تو رو دیدم در حالی که ایلیان کوچولوی ناز رو بغل داشتی

(این خانومـ وروجک هم سوژه ی ای شده برا عشق مآ!)

منم که عشق نینی هامم خصوصا از این نوع دخمل مو و چشم مشکی نازززززززز

لبخند زدم به الان و آروم گفتم:سلام وروجک!

ایلیان لبخند زد و تو روبهش گفتی:به آجی سلام کن ایلیان!

ایلیان هم که خندید و تو هم رو به من لبخند زدی و دست های ایلیان رو به نشونهی بای بای تکون ددی!

منم براش دست تکون دادم و سوار تاکسی شدم و پیرزن غرغروی رانده تاکسسی تمام جریان زندگیشو برام گفت!

و من اونقدر تو حس بودم که هیچی متوجه نشدم!


#ادامه  برین تا دلیل شادی بینهایتمو درک کنید
Image result for ‫چرا اینقدر عاشقشی وقتی بهش نمیرسی‬‎

عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


 صفحه هــا: 1 2 3 4 5 6 7 ...