تبلیغات
tumblr_inline_npp1neYAvW1ry72eo_500.gif ❤دیاری پر از تنهایی❤
❤دیاری پر از تنهایی❤

زندگی میان مردمان بی عشق.......
و امروز بعد از 18 روز تمام شاهم را دیدم...
 
باز هم مثل همیشه از کلاس بر میگشتم(و من چقدر مدیون این کلاسَم!)

و شاه عزیزم را دیدم دلشوره داشتم که نارحت باشد اما او

با لبخند به من نگاهی اندخت و من قند در دلم آب شد و شاید

به اصتلاح امروزی مان دوباره(خر) شُدَم!!

چه میدانم اصلا!

اما تنها همین یک لبخند کافی بود که امروزم را با شوق بی همتایی پر کنم!

همین یک لبخن کافی بود که امروزم را پر از رنگ های رنگی رنگی کُنَم!

تنها لبخند بزن جانم!

تنها تو شاد باش، دیگر من چه چیزی از خدا باید بخواهَم؟


Related image



  
یکشنبه 19 شهریور 1396 | 01:43 ب.ظ | کامـنـت()


آخرین بار یکه دیدمش باعث شد عذاب وجدان بگیرم:|

 8 روز پیش 

داشتن میرفتن عروسی(از لباسشون معلوم بود)

منم که  داشتم از کتابخونه بر میگشتم و کتابام توی دستم بود..

که جناب شاه لبخند زد

خدا این چرا اینقدر  خوشگل میشه وقتی لبخند میزنه عشق میشه والاا

دایی عزیز شاه هم کنارش بود و منم خوب نمیتونستم لبخندشو با لبخند جواب بدم:|

جاش اخم فرمودم ..البته بعدش دیگه روم نشد شاهمو ببینم..

و بعدش دیگه ندیدمش...

فرداش هم بازم به بهونه ی خرید اومدم گشت خونه بابا بزرگش

ولی هیچ اثری از شاه من نبود ...

پنجشنبه هم با دیدن پلاک ماشینتون اومدم 

ولی فقط پدت اونجا بود...

و جمعه! باز هم نبود که نبود


و امروز و دیروز هم همینطور!

ولی دیروز صبح دوستم"میم" اومده بود مغازه داییت و میگفت تو حسابی اشفته بودی...

باورش نکردم ولی دیشب وقتی همسایه ی طبقه ی پایینمون گفت

(البته به پدرش و دوستش میگفت منم اونجا بودم)

که تو این چند روز چرا اینقدر پکر و نارحتی 

انگار  ی جوری ته قلبم خورد شدم!

نمیدونم چرا ولی تمام وقتم رو بهش فکر میکردم  از اینکه

صورت نارحتش رو تجسم کنم اعصابم خورد میشد و پکر میشدم...

شاه مغرور خوشتیپ دیوانه ی من؟

چرا نارحتی!نمیدونمـ...

فقط آرزو میکنم زود زود زود حالت خوب بشه شایانیـ...

بچه ها دعا کنید هر مشکلی هست فوری حل بشه و شاه بشه همن پسر مغرور

با اون چشمای پر ذوق!

دیونه ی خان عزیز زو باش حالتو خوب کن!

و من هنوز نمیدونم تو چرا یهو انقدر مهم شدی برا من؟


#دعا فراموش نشه:(



  
سه شنبه 14 شهریور 1396 | 09:17 ب.ظ | کامـنـت()


سلام دوستای خوبمـ!

خوبیـد؟

من که عالیَم!

 فاطمه جونمــ انگـآر خیلی به خدا نزدیکیــ!

هفتهی قبل که حلم خیلی بد بود شما اومدی و آرزو یاینکه یه روز با شادی خیلی زیاد بنویسم رو کردی!

خوب بریم سر اصل مطلب!

از وقتی شروع میشه که من برا خرید با خالی عزیزم باید بیرون یمرفتم و جلوی خونه بابا بزرگ شم که سرکوچه است

منتظر تاکسی بودم،که تو رو دیدم در حالی که ایلیان کوچولوی ناز رو بغل داشتی

(این خانومـ وروجک هم سوژه ی ای شده برا عشق مآ!)

منم که عشق نینی هامم خصوصا از این نوع دخمل مو و چشم مشکی نازززززززز

لبخند زدم به الان و آروم گفتم:سلام وروجک!

ایلیان لبخند زد و تو روبهش گفتی:به آجی سلام کن ایلیان!

ایلیان هم که خندید و تو هم رو به من لبخند زدی و دست های ایلیان رو به نشونهی بای بای تکون ددی!

منم براش دست تکون دادم و سوار تاکسی شدم و پیرزن غرغروی رانده تاکسسی تمام جریان زندگیشو برام گفت!

و من اونقدر تو حس بودم که هیچی متوجه نشدم!


#ادامه  برین تا دلیل شادی بینهایتمو درک کنید
Image result for ‫چرا اینقدر عاشقشی وقتی بهش نمیرسی‬‎


  ادامه مطلب
جمعه 3 شهریور 1396 | 09:15 ب.ظ | کامـنـت()


هرچند دیگه نمیایید وب منو ببینید ....

ولی من باز هم مینویسم تا خالی بشم...

وشاید کسی باشه که بخواد ماجرا هامونو بدونه(البته بعید میدونم..)

امرزو پنج شنبه بود  و من باز هم سراسر عشق و سرار رویا...

یک هفته است که فقط خیال میکنم چه میشود این پنج شنبه ی مـآ...

و امروز با دیدار شاه عزیز کُرد مَنـ من دوباره پر شدم از عشقـ!

بگذار از اولشـ بگویَمـ! از اخر هفته ی پیش، کارت عروسی به دستمان رسید و تاریخش امروز (پنج شنبه)بود

و فقط به خاط اینکه فکر میکردم تو هستی گفتم نه! نرویم من نخواهم آمد!
 
و اما حالا امروز دیدم تو ر با لباسی زیبا محلی کِردی مان! لبخند زدم و از دور به قامتت خیره ماندم

و تو اما باز میخندیدی به دختر خالهی کوچک زیبارویت! 

و من انگار چقدر دوست داشتم جای این بانوی  کوچک ناز باشم...

و اما یک مرتبه دیدم با خانواد ات سوار ماشین شدی و من خوب میدانستم کجا میروید!

آری همان  مراسم ازدواجی که من رد کردم تا تو ر ببینم ،تو داری میروی!

خانه آمدم و چک کردم کارت را و پرسیدم از پدرم که پدر بزرگت نسبت دارد با اینها؟

وقتی فهمیدم آری! نیزدیکید نزدیک نزدیک و امشب تو که ها را خواهی دید!

و اما من خودهاهی ست اگر بگوییم دوست دارم تنها دختر این شهر باشم؟

امشب تو شادی!شاد بمان شایانم ...

با آن لباس زیبا بخند و شادی کن شاه مغرور مهربانم!

آری مهربان هم هستی اما نه با من ...!

آخ شاه من!چقدر دلتنگم امشب و چرا ندارم کسی را که کمی حرف زنم با او؟

دلم بد جور گرفته شایانم بغض دارم عمیق!

دلتنگم!

دلتنگ تو!

دلتنگ دوستانی که دیگر نیستن کنارم...

دلتنگم شایان!

دلتنگ خودم!

تنهایی هایم

و این حال که اسمش را می گذارند زندگی!

با که حرف بزنم اما من

پدرم؟ آری پدری که تا پارسال تمام حرفایم و افکارم نزد او بود و

 تمام بغض هایم و دلتنگی هایم را میگفتم به او

و اما حالا...

می دانم خسته شده از من! آن دختر پر حرفش! 

کمی پیر شده است..این را میگویند چروک های روی صورتش به من...

و آرامش میخواهد من خوب میفهمم از حالش...

اما او هنوز چقدر مرا دوست دارد و من چقدر شرمنده ام!

حس میکنم من باعث این چروک ها شده ام!

و دلم نمیخواهد پدرم  به مشغله هایش من هم اضافه شوم!

به همین دلیل است پدر از تو چیزی نمی داند شایانم!

نمیخواهم خستگی هایش را اضافه کنم و حالا باید فکر کند با این دختر عاشق دیوانه ا چه کند!؟

و بگوید چه به او؟ میدانم میفهمد مرا میدانم برخوردش مهربان خواهد بود اما

خسته است و ب دنبال آرامش روحی! کنارش که هستم

میخندم و شاد میشوم میشوم همان دختر پر حرف بمب انرژی!

به مادرم بگوییم نه؟

نمیشود! باور کن او خسته تر است! از کار از زندگی! از مشغله های یک مادر شاغل بودن!

از سروکار زدن با بچه های قد و نیم قد! و من هم نمیخوام اضافه شوم به خستگی هایش!

دوستانم؟به انها بگویم نه؟

نمیفهمند مرا!

به خدا نمیفهمند!

میگویند من دیوانه شده ام!

میگویند خُلَم!

میگویند خیلی فکر میکنم !

دوستم دارند خیلی! نمیخواهند این همه فکر پیرم کند!

اما نه انقدر هم دوستم ندارند! خیلی وقت ها خسته میشوند از من!

میگویند: اه خفه شو لطفا! بعضی وقتها میگویند:بسه!به ما چه اصلا خودت حلش کن!

و من دلتنگ بیتاییم میشوم..

بیتایی که بهترین بود! آری همانی که به تو گفت همان اول و همان که تورا ربط داد به من!

اما نه این بیتا عوض شد رفت و به جایش بیتای دیگری آمد!

بیتایی که دوست جدیدی دارد البته جدید که نه از 10 سال پیش دوست بودند و او دوباره پیدا شد!

و بیتا را عوض کرد! آخرین بار که نظرش را پرسیدم فت:نظری ندارم!فعلا باید برم پیش سا... میبنمت!

دلتنگ میشوم دلتنگ هانا!

اوهم دوستم است! ان روز که با ت  حرف زدم  او کارم بود! 3خرداد را میگویم  چند پست قبل!

او را نیز خیلی دوست داشتم اما خوب...

راهمان حسابی جدا شد!

مدرسه مان جدا!محله مان جدا  قلبمان جدا افکارمان جدا و خودمان هم حسابی دور شدیم از هم...

و دیگر که؟کس ینمی ماند در میان فامیل ندارم دوستی من!

چه میدانم! مثلا دختر عمویی دختر خاله ای چیزی!

ندارم همه یا ازدواج کرده اند و فرزندانشان بزرگ!

یا آنقدر کوچکند که سنشان 2 رقمی نشده!

و انگار من چقدر تنهایمــ..

پناه آورده بودم به مجازی شایانمـ!

اما انگار اینها هم خسته شده اند از من...

و انگار مثل همین آهنگ وبلاگ

کسی رو ندارم!(:


  
پنجشنبه 26 مرداد 1396 | 08:48 ب.ظ | کامـنـت()


سلام دوستای عزیز...

فرصت نمیکنم کامنت هاتونو تایید کنم....

اما واقعا ممنونم که به یاد من هستید این برام خیلی با ارزشه...

پنج شنبه های میگذرن و برای من کلی هیجان و ارامش به همراه دارن...

هیجان دیدار شاه و دیدن آرامش چشمان پر غرور او!

پنج شنبه ی اول فوقلعاده بود!

همه چی عالی بود!

 و ارامش طولانی!

جای یکه من بههمراه 10 تن از فامیل های عزیز نشسته بودیم

 روبه روی مکانی بود که شاه و خانواده نشسته بودند!

و من هر چند ثانیه به چشمن زیباش خیره میشدم! فاصلهی میان ما شاید 5 قدم و یا کمتر بود!

و شاه لبخند میزد! و این پسرک مغرور بی احساس با لبخند چه دلنشین میشود!

اما حیف لبخندش بری من نبود! و او لبخند میزد به  آیـلیـان دختر دایی 1 ساله اش!

و من چقدر این آرامش را دوست داشتم!

و اما هفتهی بعد فوقلعاده بود و طولانی ترین روزهای عاشقی!

از سه شنبه همان هفته تا یک شنبه یهفته ی بعد هر روز شاه رو میدیدم!

نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که شاه و خانواده اش هر روز در خانه ی پدر بزرگ بودند!

هرچه که بود به درک! هم این آرامش و عشق من است ک چندین برابر شد!

و عادت من به تو باز هم بیشتر و بیشتر!
 و پنج شنبه ی دیگر!

من همراه بهترنی دوستم از بیرون بر میگشتیم و با لبخند با او حرف میزدم  و شنگول

اگهان تورا دیدم نشته بودی و یک نگاه پر آرامش هدیه دادی میا خنده هایم سکوت کردم و 

تلاش کردم تا بفهمم رنگ چشمانت چیست!!

سبز؟ طوسی؟یا شاید عسلی!!! هر باز که میبینمت نمی دانم!

شاید من توهم زده ام!

ودوباره رویت را به گوشیت بر گرداندی! و چشمانت را به موبایلت هدیه کردی!!

و من دردل حسرت یک بار دیگر نگاه تو!

واه شایان من! اه شاه مغرورو ب یاحساس من! چی میشود آخر این قصه ی عشق من و تو؟

من چه خواهم شد؟ نمی دانم!  تنها میدانم عاشقت خواهم ماند تا ابد!حتی شده کمی!

اصلا من به جهنَم! تو چه خواهی شد؟

به عشق خود خواهی رسید؟ عاشق کس دیگر ی خواهی شد؟

و آرامش چشمانت میشود سهم آن دیگری؟

اه شاه من! اصلا چرا تو را نسبَت میدَهم به خویش؟

نکند!

نکنَد قلب شاهَم برای ملکه ی دیگری بتپَد!

و میترسَم از روزی که  پسَرم بپرسد از من  و بگوید:مادر!

عشق دوران جوانیت چه نام داشت؟

و من هرسان و ترسان از او 

بگویَم شایان!

متعَجب بگوید مـآدر!

 پس چرا اسم مَن نیز  شایان است!!!

#پسرک_چشم_درشت:(


  
یکشنبه 25 تیر 1396 | 01:10 ب.ظ | کامـنـت()


برو بچ جان دل سلام..

حقیقتش ابروی ریز کردم و تحمل نیاوردم

 3 خرداد ماه بود که

با 2 تن از دوستان از کوچه شون رد شدیم

که شاه گرامی رو جلو در دیدم

 که یه نایلون همراهش بود با محتویات تخم مرغ و شیر دقتمو ببینید واقعا

بی اختیار گفتم: یه دقیقه میای ؟

دوستام که تو شک بودن هنوز

 خودمم همینطور چی داشتم میگفتم وقعا

تا اومدم به خودم بیام

 یهوی عین برج زهر مار جلوم وایساده بود منم این شکلی:


قلبم اومد تو دهنم همه حرفامو هم یاد رفت

که گفت:خوب؟

 بی اختیار گفتم:خوب نداره

هاج و واج گفت :هـآ؟

بش گفتم:وقتی..وقتی از بیتا چیز ی میشنوی اینقدر زود بارو نکن

گفت خوب؟

گفتم: باورم میکنی قضاوت الکی نکن الو مطمئاٌ شو بعد قضاوتت کن

بعدش همونطوری جلو تر اومد و گفت خوب؟ 

با حالت شبیه داد گفتم جلو نیا

وایساد و گفت خوبب؟؟؟؟؟؟

گفتم خوب نداره دیگه

یکم چپ چپ نگاه کرد و بی حرف رفت خونه شون

ملت اعصاب ندارن به خدا

شایدم ماه رمضون تاثیر داشته روش

منم تا چند ساعتی هنوزم تو شوک بودم

دوستان هم مثلا دلداری میدادن: 

اولی : بد بخت یه ذره احتمال عشق داشت اونم از بین بردی

اونی دوست عزیز: اخه مگه دویونه ایی اینجوری بی برنامه میری جلو

همون اولیه: الان شایان فکر میکنه روانی چیز ی هستی؟

والا اینم دل دلداری دانشونه منم باور کنید هنوزم نمیونم درک کنم چر اون کار رو کردم

بعدش اتفاق جدید اون پنجشبه ی پیش دیدمش

 یه نگاهی کرد و اولش لبخند زد

بعدشمم قاه قاه خندید 

منم چپ چپ نگاهش کردم و بعدش هم چشم غره بامزه ای کردم و راهمو رفتم

هی عاشق نشدم هی عاشق نشدم اخرش عاشق یه روانی شدم

بسه دیگه به قول رضوان رمان شد

****
دوست جونا مرسی از برگشتتون

بلانکایی واییی عاشقتم مرسی ک اومدی

فاطمه سادات:اجی قدیمی خودمون سلااممممم ادس وبتو گم کردم باز بهم بده جبران کنم

اءل نورا: عشقول یخودم بازم تولدت مبارک!

داداش ماهان:مرسی مرسی مرسی!

آجی زهرام: کوجاییی؟):

همه نظر بدبد برامم




  
شنبه 13 خرداد 1396 | 11:58 ب.ظ | کامـنـت()


  M9


  
جمعه 22 اردیبهشت 1396 | 11:57 ب.ظ | کامـنـت()


گاهی از خودم متنفر میشم که تو رو دوست دارم...

گاهی به خودم میگم "ولش کن!دست از سرش بردار اون اصلا به تو مربوط میشه!"

اما کاش میشد  بفهمم...

گاهی به خودم میگم نه نه نه اصلا من دوستش ندارم!

ولی وقتی از کنار خونه شون یا حتی کوچه شون رد میشم با دقت همه جا رو نگاه میکنم به امید دیدنت..

وقتی ماشینی هم رنگ ماشیتون میبینم تمام دقتم به شماره پلاکشه مبادا مال شما باشه...

همه اینا به کنار...

امان از وقتی که میبینمت...

امان از اون تپش قلب شدید...

امان از اون همه هیجان....

امان از نگاهت...

امان از غرور وحشتناکت..

دوباره از ته دل دوستت میدارم..

یا بهت بگم.. دوباره عاشقت  میشم..

و یادم میره بی محلیاتو...

ای خدا...

راستی تو چی؟

اصلا برات مهم هست؟

نه.. نیست...

خوب میدونم که نیست..

رفتار سردت...

دستای بیحرکتت...

چشمایی ک برق میزنه ولی هیچی توش پیدا نیس...

لبای بسته ک انگار بلد نیستن حرف بزنن...


و یک نگاه عمیق...

ک واقعا دلیلشو نمیدونم...

شاید حس میکنی خیلی خوبی و حس غرور بهت دست میده!

شایدم از سر تنفره:)

حالم بهم میخوره از خودمی ک هنوز دوستت دارع:)

#پسرک_چشم_درشت

پ.ن:ادامه مطلب پلیز:)


  ادامه مطلب
یکشنبه 20 فروردین 1396 | 08:42 ب.ظ | کامـنـت()


سیزده بدر تون مبارک


  • 13 امسال
    پرکارترین روز سال است
    باید
    گره از تمام سبزه های این شهر
    باز کنم
    مبادا
    کسی
    تو را
    آرزو کرده باشد ...

  • 13 امسال 
پرکارترین روز سال است
باید
گره از تمام سبزه های این شهر
باز کنم
مبادا
کسی
تو را
آر
  • بروبه ادامه مطلب#شاه رو دیدم:)



      ادامه مطلب
    دوشنبه 14 فروردین 1396 | 01:56 ب.ظ | کامـنـت()


    زیاده نیومدم وب خوشکلم

    یادش بخیر تابستون چقدر با عشق می اومدم و خاطراتم روآپ می کردم

    و شما دوستای خوبم چقدر با عشق نظر می داید و من با ذوق تایید میکردم


    ولی الان نه شما ها هستید و نه من


    #عاجیــ الیــ
    25 تولدشم هست

    #داداش مــاهــآنــ
    خیلی وقته نیس

    #بلانکا
    کجاییی رفیق تنهایی من؟

    #مهشید-هانا
    عاجیمممم

    #فاطمه سادات
    آجی تیزهوش ما کوش

    و فقط #آجی زهرای عزیزم هست  که مونده پیشم


    دیروز شیدای عزیز کامنت گذاشته بودن

    باعث شد بیام و به فکر این خوشکل وبم باشم

    دوستای خوبم هیچ خبری نیس...

    نه شاه رو میبینم ....

    نه خونواده اشو!

    هر روز میگذره و#پنج شنبه ها هم میان و میرن

    و هیچم نمیشه:(

    تصمیم دارم دوباره بیاو وبمو شروع کنم...

    ب کمک تون نیاز دارم ...

    راستی #قدیمیا اگه اومدین یه یادی ازمون بکنید:(




      
    شنبه 21 اسفند 1395 | 10:14 ب.ظ | کامـنـت()


     صفحه هــا: 1 2 3 4 5 6 7 ...