❤دیاری پر از تنهایی❤             

زندگی میان مردمان بی عشق.......                               


حلال زاده!
جمعه 27 بهمن 139612:44 ب.ظ   
مدتیه که فکر میکنم،رویا پرداز کردن به خودم و به تو هم آسیب میرسونه

میترسم از اینکه با روی پردازی کردن توی ذهنم تو رو یه جور دیگه بسازم...

یه جور که به خود واقعیت نزدیک نباشه!

و میترسم از روزی که به جای تو تصور ذهنی خودمو دوست بدارم!

برای همین این مدت فقط به خودت فکر کردم

به خاطره های چند ثانیه ای مون!

به چشمات... به لبخندت... به دستات... به تو،به خود خودت...
Related image
********************
دیشب از خانه و کاشنه ی پدربزرگ 

 برمیگشتم، شارژ موبایل بزرگوارمان تمام شده بود و

به شیشه نگاه میکردیم و به خودت فکر میکردیم

ماشینی جلوی خانه ی پدر بزرگتان بود که پلاکش مال  ماشین شما نبود

نمی دانم چه شد که به بالاتر نگاه کردیم و در کمال تعجب تورا دیدیم که

پایین را نگاه میکردی...قبل از اینکه مرا ببینید  وارد کوچه شدیم و بعد هم وارد خانه مان

و من اما آنقدر هیجان زده شدم که تا ساعتی بعد خوابم نبرد!

حلال زاده ی کی بودی تو؟!

لعنتی دوست داشتنیم
Image result for ‫هم جانی و هم جانانی‬‎

داداشی خوبم(داداش ماهانـ)،آجی آتنا،فاطمه جونم،زهرای دوست داشتنی،

کیمیا،نجوا و دایان عزیز، و خواننده ی جدید وبم"داداشی خوب تو!!!"

ممنون که میخونید و ممنون که میپرسید حالمونو...

حالم زیاد خوب نیست بد جور سرما خورده ام،

به قول نجوا،بین این همه خوراکی خوشمزه من سرما خوردم!

خوب که شدم می آییم و  به تک تک خانه هایتان سر میزنیم و یادگار میگذاریم!

در پناه خدا



    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


خنده ات از ته دلـ(:
شنبه 14 بهمن 139611:33 ب.ظ   

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


دیدار با "وِی"
دوشنبه 2 بهمن 139605:46 ب.ظ   

درست بعد از 2 ماه و18روز تمام

در کمتر از یک ثانیه شاه رو゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字 دیدم...

 توی سرویس مدرسه ی بزرگوار ☆きゃわ★ のデコメ絵文字نشسته بودیم و با روناز و ملیکا حرف میزدیم

رومو به سمت شیشه برگردوندم و شاه ☆きゃわ★ のデコメ絵文字رو دیدم

آروم قدم برمیداشتハートだよ。1つ のデコメ絵文字 ولی زود رد شد

حتی منو هم顔文字 のデコメ絵文字 ندید!

کُت خریدهかわいい男の子&女の子(*/□\*) のデコメ絵文字 بود،فکر کنم تقریبا مشکی بود

چون هوا کامل روشن نشده بود و منم توجه نکردم

رنگشو یادم نیست!

و موهاش...まるまる のデコメ絵文字

به طرز عجیبی توجه ام رو جلب کرد!!

تغییری نکرده بود  اما من فکر کردم:

چقدر موهاشまるまる のデコメ絵文字 بهش میاد!

و ملیکا که با لبخند مرموز بهم میگفت:اون بود!

و روناز بلاخره فهمید این "او" معروف کی هست!

بعد هم رو به من گفت: وی همین تیر برق بود顔文字 のデコメ絵文字 که دیدم؟

و من که همش می گفتم: تیر برق خودتی!پس چی!

قدش مثل تو باشهまるまる のデコメ絵文字 خوبه؟

و کل کل بی معنیCats≧ω≦ のデコメ絵文字 بین و من و روناز!

همین که دیدمش خیلی بود برام!

اونقدر که تو مدرسه صبا بهم میگفت:

سرت به جایی خورده☆はてな★ のデコメ絵文字؟عجیب شاد و شنگول شدیまるまる のデコメ絵文字ـــ!

مورفین منی جناب "وی"


2بهمن:)

شُکر

پ.ن:زین پس شاه را جناب "وی"میپنداریمひげ。可愛い。 のデコメ絵文字

پ.ن2:ذوق شکلک گذاری در من گل کرد

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


بیمـاری:|
دوشنبه 25 دی 139605:02 ب.ظ   
به یه بیماری دچار شدم

،هرکیو که میبنم فکر میکنم شاهه! و یا تصور میکنم که اگه شاه بود؟؟

هر پسری که از پشت می بینم با اون قد و قامت خداخدا میکنم که اون باشه

و در کمال تاسف وقتی میبینم نیست،آرام سرم را پایین می اندارزم!

و گاهی تصور میکنم اگر او شاه بود!

در مهمانی ها تصور میکنم اگر  جای فلانیشاه می آمد؟

 یا اگر  هر روز جای پسر همسایه،شاه را میدیدم؟

...اما نیست! شاه من نیست...

....و زمستانان همچنان زمستانی میگذرد...

قابل توجه:
تصویر کاملا به پست بی ربط است و من فقط ازش حس خوبی میگیرم!
آهنگ وب اما همینو میگوید! اسپیکرتان را روشن کنید! 
عکس و تصویر


    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


13:))
دوشنبه 11 دی 139604:13 ب.ظ   
سلام بعد از مدت ها آپ کردم...چی کار کنم دیگه؟اتفاقای که چندان قابل گفتن باشه نیست،

میخوابم،بیدار میشم،غذا میخورم،میخندمو نارحت میشم،گریه میکنمو...

شاه رو نمیبینم از همون 13 آبان!و هر شب با خیالها به خواب میرم...

با بیتا و هانا ارتباطم به طور کلی قطع شده!از 13 هم آذر(تولدم)دیگه با هیچکدومشون تماس نداشتم...

13 تا نظر تایید نشده دارم که همشون رو خوندم و نمی دونم چرا واقعا وقت نکردم تایید کنم و پاسخ بدم...

خلاصه ی کلام بین این 13 ها درگیرم!

آجی زهرا جونم ممنون که به یادم هستید،فاطمه جان مرسی که میایی
،داداش ماهان من بی معرفت نیستما!،نجوا من خوبم!الهه تبریک میگم بابت وب جدید
سلناتور جـان دل ممنون که هستی ،زهرا جان2حقیقتش چیز جالبی نشده و میگذرد!
برام نظر بدید هستم،شاید آپ نکنم ولی هستم و کامنتاتون بهم انگیزه میده

امتحانات به طور عجیبی در حال گذر هستن و تنها دلیل من برای بیرون رفتن همونان!

کلاس تعطیل شده و من دیگه هیچ پنج شنبه ای جایی نمیرم... و شاید همه چی دست به دست هم داده 

تا شاه رو نبینم وتو خونه مثل دیونه ها بشینم و برنامه ی تکراری مو مرور کنم:

بیداشدن،سرویس ،امتحان،سرویس،خونه،خواب،
دیدن یکی دو قسمت از سریال(و وبلاگ)،نهار،درس خوندن،شام،تلگرام،اینستا،خواب و..

تنها سرگرمی این روزها حرف زدن با بچه ها ی سرویش و سریال هستشش:|

دوستتون دارم تنها دوستای من!و بودنتون بهم انگیزه میده،همیشه کنارم باشبد بهترینام!

با تمام مجازی بودنتون واقعی بهم انگیزه میدید،ببخشید که من بی معرفتم و پیشتون نمیام

دوستتون دارم و خوشحالم که هستید!همیشه باشید!

Image result for 13 png

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


آقـآی ایکس!
شنبه 25 آذر 139601:16 ب.ظ   
صبا با لحن عجیبیش بهم میگه:آدم وقتی عاشق میشه باید چیکار کنه؟؟

و من که به هیچ وجه نمیتونم لبخندمو محو کنم..

صبای شیطون و همیشه شاد کلاس..صبا همیش شاد و رومخ!

دوست خُل دیوونه ی من! از "عشق واقعی"حرف میزنه؟؟

سعی  میکنم متقاعدش کنم که حرفاش از یک هوسه! یک هوس!

ولی وقتی میبینم دختری مثل صبا چشماش پر از اشک و میشه بغض میکنه...

دختری که  همیشه فکر میکرد عشق مزخرفه و وجود نداره...

فکر میکرد گریه مال آدم ضعیفاست!

صبای خوشگل دوست داشتنی عاشق شده؟!؟

عاشق کسی که اسمش رو نمیدونه و مدتهاست باعث ایجاد شو و شادی

و در عین حال دل نازکی و زود رنجی و اشکاش شده!

عاشق شده عشق پاک!به پاکی آقای ایکیس!

و من به خودم فکر میکنم!

به آقای مغروری که از 13 آبان ماه ندیده ام اش!

به عشقی که هنوز هم نمی دونم چیه!!؟؟؟؟

به صبایی فکر میکنم که با وجود اینکه فقط یک سال از بودنم با او میگذرد و اما

حس میکنم همچون بیتا دوستش میدارم!

بیتای بی همتای دوست داشتنی قصه ی من اما،هنوز هم جایش محفوظ است!

امنِ،امن، در قلبم!

باز هم فکر میکنم...

چقدر دنیای مان بد است!!!

کاش یک نیوتن یک قانون دیگر هم داشت:

اگر کسی را دوست داشته باشی حتما او هم باید تورا دوست بدارد!

قانونی که میگفت عشق حق ندارد یک طرفه باشد!

هعی!

پ.ن:دوست جونای من،واقعا ممنونم از اینکه کنارم هستنید...
دوستتون دارم:)

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


کرمانشاه؛هاو خَم تانین...
شنبه 27 آبان 139603:32 ب.ظ   
زلزله را مادهم احساس کردیم  برای ما ، اما 5.2 ریشتری

آنقدر نبود که خسارت ببینینم...

امروز به شدت بغضم گرفت با چند تا کلیپ تلگرام...


وسایلی که داشتیم رو فرستادیم  از بخاری گرفته تا  اجاق و چندین وسیله ی گرمایی

 با کت و کاپشن و کفش و لباس نوزاد نو،

چن فوم و موکت  فرستادیم به کمپ کمک مردمی محله، امروز حرکت کردند و رفتند،

از آن طرف همهمهی مردم شهر برای مرحوم آقای ابوبکر معروفی بماند!

آقای معروفی در راه سرپل ذهاب کهب رای کمک برفته بود دچار تصادف رانندگی شدند و فوت کردند!

امروز شولغی خیابان ها بیش از اندازه بود!

پ.ن:شاه من اما در میان انی همه دلتنگی،گُم شده و پیداش نیست تا کمی حال از دست رتفه ام را خوب کند!


کرمنشاه تسلیت نمی خواهد کمک میخواهد،

"کرماشان،هـآو خَم تا نیــن"

کرمان شاه هم دید تانیم..(ترجمه اس زیاد درست نیس:|)

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


اولین خاطره بارونیـ^^
جمعه 19 آبان 139606:03 ب.ظ   
13 آبان صبح توی راه مدرسه،بی تفاوت به بارون، به همهمه ی بچه های سرویس فکر میکردم!

 برای بار اول  به بارون خیره نبودم و به شیطونی این دخترای 17-18 ساله فکر میکردم

که هنوز هم مثل کلاس اولی ها با اتوبوس رفت و امد میکنن!

ملیکا با جیغ گفت:عه ژینا نگااا  علیا حضرت!

رومو برگردوندم و در کمال تعجب شاه رو این کله صبحی دیدم!


با همون پُلیور طوسی و شلوار لی رو به روم استاده بود قطره ها بارون صورتشو نواز میکردن!

از شانس خوب من پرنیا و سوگند خیلی زود سوار شدن و راننده زود به راه افتاد!

ولی همون یه نگه کافی بود تا به فکر و خیال برم!

و روناز با تعجب بگه:کی بود این علیا حضرت؟

ملیکا  ریز خندید و گفت:خوب جانم اینشون شاخر هستند که ژینا خانم نمیزاشت

  ایشون رو با اسم اصلیشون صداشون کنم در نتیجه منم لقب علیا حضرت رو برگزیدم!!!

روناز هاج واج گفت:خوب کی هست ؟

ملیکا با خنده و جواب های مزخرفش هر لحظه روناز رو بیشتر دیونه میکرد!

ولی فقط من بودم که فهمیدم چقدر این بارون با بقیه ی بارونا فرق داشت!

اولین خاطره ی بارونی ما یکمی زیادی متفاوت بود!

خبری از قدم زدن عاشقانه و نگاه ها و لمس قطرارت روی دستای در هم قفل شده نبود!

خوب همین بارون هم برای یک آقای تابستانی مغرور و یک بانوی پاییزی عاشق

کافی بود! و باعث شد به تموم خاطرات یک صدم ثانیه ای مون فکر کنم!

و به خودم بیام و بفهمم "دوستش دارم!"

وقتی فکر میکردم به اخماش ،به لبخنداش،به حرفاش،به کارهاش،به نگاه هاش

به چشمـــآش به خودش به صداش!

باعث شد بی اختیار  من تک خنده ای بکنم ،ملیکا باگه:باز رفت تو افق

 و روناز وفکر کنه من و ملیکا قاطی داریم!

Image result for ‫اولین خاطره ی بارونی‬‎
پ.ن:بارون رو دوست دارم چون هم پاییزه هم تابستانونی!

13 آبان اوین خاطرهی بارونی:)

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


سردرگُمی^^
سه شنبه 9 آبان 139607:08 ب.ظ   
جدیدا خود درگیری پیدا کردم...نمی دونم چه مرگمه!

 میبینمت دلم میلرزه  ولی نمی دونم چی کار کنم؟دوستت داشته باشم؟

یا باید ازت دل بکنم و کمتر بهت فکر کنم؟؟میترسم شاهِ عَزیز میترسم!

میترسم که منو نخوایی... حس میکنی من برات ارزشی ندارم نمیدونم دوستم داری یا متنفری ازم؟؟

عشق یا نفرت مسئله این است:|

امروز دیدمت،و فهمیدم من ناز کش ندارم!!! 

یعنی تا واکنشی نشون ندم نشون نمیدی حتی یه تبسم!

خوب شایدم چون کنار پدرت بودی اینجوری شد!!!! نمیدونم...

فقط میدونم همون یه صدم ثانیه که از کنارت رد شدم دیونه شدم! عصبانی بودم دلم پر بود بغض داشتم!

یکیو نیاز داشتم تخلیه داشتم، و اولین کلمه ای که ذهنم عبور کرد این بود: " هانا "

بیتا  رو خیلی دوست دارم و داشتم ولی هیچ وقت اندازه ی هانا باهاش راحت نیستم،خصوصا در مورد تو

آخه جدیدا بیتا حال حوصله مو نداره! البته فکر میکنیم!!!!!


بهش زنگ زدم،از هر دری سخن گفتیم جز شاه...

تهش بهم گفت:ژینا.... هنوز دوسش داری؟

میخواستم بزنم زیر گریه!!

چرا دوستش دارم ؟چرا عاشق شدم ؟چرا برام مهمه؟ اون  کیه که به خاطرش بغض کردم؟


یهو چی شد؟ ضعیف شدم؟تو رو دوست داشتم؟شبا به جای فکر کردن به خودم،

تا وقتی خوابم ببره فقط به تو فکر کردم،به خاطره های یک صدم ثانیه ای!

به لبخندات، به تکیه کلامات، به لحن حرف زدنت، به صدات، به چشات!

به هانا گفتم:نمیدونم...!! 

جیغ زد:تو غلط میکنی!

آروم گفتم:معلومه که دارم!ولی ...

میدونستم اگه حرف بزنم بغضم میگیره...

ولی اگه اون منو نخواست؟ اگه تهش غم بود؟ اگه عادتم بهش بیشتر شد و تهش

اون یکی دیگه و خواست اون وقت واقعا نمی میرم؟؟؟

چندی پیش یه کلیپ دیدم،دختر ی که عشقش همراهش نشد،پسری که معشوقه اش

 با یکی دیگه زندگی مشترک آغاز کرد و خودش هم...

مثله دیونه ها شدم...چی کار کنم؟میشه مگه بی خیالش شم؟!!!

عشقمو بهش نسبت بدم ؟و بیشترش کنم؟ یا سعی کنم کمتر بهش فکر کنم؟؟؟!

می خوام باهاش حرف بزنم!ولی میترسم دوباه  قاطی کنم...

میترسم بهم بگه نه نمیخوامت... بگه ازت بدم میاد...حتی فحش بده!!!

چه میدونم هزارتا احتمالات!میترسم مثله یه حیوان با وفا!

چی کار کنم؟ خدا یا چی میشد اگه اونم منو دوست داشت!

چه عالی بود  اگه میشد بهش راحت بگم من ازت خوشم میاد!!!

ولی خوب...

مثله دیونه ها گیج شدم!میبینمش بغض دارم نمی بینمش دلتنگشم!!

تکلیف من چیه این وسط؟

هانا میگفت این شاید یه عشق واقعی نیست شاید یه هوس بوده!

ولی غیر ممکنه!هوس؟نمیگم عشق واقعاااااااااا واقعی!

ولی خوب میدونم هوس 4-5 سال طول نمیکشه!!!

و هوس اینقدر برات مهم نیس چی کار میکنه ؟خوشحاله؟نارحته ؟

برام مهم نیست بی احساسی هاش...

من رویا هامو با همین بی احسایی ها ساختم...

مثله بقیه نیست که قربون صدقه بره و نازکش باشه!

ولی به خدا دوست داشتنیه!لبخنداش صداش چشاش!

من الان چی کار کنم این وَسط

#سردرگُم
Related image


    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


چرا عاشقت شدم؟
سه شنبه 2 آبان 139607:38 ب.ظ   
دیروز با ملیکا حرف میزدم..
ازش پرسیدم اخیرا تو رو دیده یا نه و اینکه چی پوشیدی اگه دیده؟
ملیکا بهم چشم غره ای رفت و گفت:اخه تو تو شــآخر چی دیدی ک اینجوری میخواییش
با جیغ خفیفی گفتم:شاخر و نه و آقـا شایان!خوبه منم بهت بگم ماخر؟
و سوالشو بی جواب گذاشتم!دیروز با چرندگفتنامون توی سرویس گذشت!
امروز م که  شاه رو دیدم...
البته فقط یک صدم ثانیه ک از کنارم رد و شد من وقت نکردم یه لبخند بزنم!
این چند بار ک جواب لبخند هاش رو با اخم دادم خیلی پشیمون شدم!
شاه از اونایی نیست ک عاشق بی محلی بشه!
منم از اونا نیستم...
ولی خودم دارم از خودم دورش میکنم!
امرزو به این فکر میکرد که واقعا این پسر چی داره؟
چرا این حسو به شدارم..
صورتش رو مسم کردم و سعی کردم یه چیزی پیدا کنم که برتریشو ثابت کنه!
که عاشق چیش شدم
ولی نه! فقط فهمیدم من غرورش رو دوست دارم!با همین سن مردونه حرف زدنشو دوست دارم!
اینکه لوس نیست اینکه با دختراگرم نمیگره!اینکه جلف نیست!
اینکه مَرده!
اینکه من 4 ساله سعی میکنم بتونم یه لخبند روی لبش بایرم!
و حالا که لبخند میزنه دارم همین شانسو هم از خودم میگیرم!
من دوستش دارم چون اون شایانه!اون هرکسی نیست!
لحن حرف زدنش  و قدم برداشتنش رو دوست دارم!
و با خودم فکر میکنم که دختر چی میخواد از مرده ایده ال آینده اش جز این؟
شاه من زشت نیست!
خوشتیه و  معمولیه رو به بالا! ولی این معمولی برای من نهایت عشقه
!چشماش هم رنگی نیس فکر میکنم طوس یمایل به مشکیه! 
چشمای درشتی که من بینهایت عاشقشم!
وقتی بهم یه نگاه هم کنه دلم میلرزی و دارم از فرط خوشی به دیار باقی میشتافم!
دوست دارم مرد من!

Image result for ‫مرد من‬‎

    
عــآبیـ✌ :| کــامـــنت()      


 صفحه هــا: 1 2 3 4 5 6 7 ...